فلک سر می زند در باغ و بیند تُنگ خالی را
اگرچه قسمت ما شد شب و بزم خیالی را
از آن روزی که مسرور آمد و آواز بیداری
به خلق آزادگی آورد و خود آشفته حالی را
اگر گل در گلستان وطن پژمرده می گردد
ولی سبزست از خونش،نبینی خشکسالی را
به قلبم شور سرداران حریت نمی خوابد
چنان تصویری پررنگی که پوشد نقش قالی را
زغیرت همچو مولایش که مظلومان به او نازند
به عالم داد تفسیری همان مضمون عالی را
اسد بودی به میدان و به شب هر دیده ات گریان
ببار ای اشک پر محنت بسازی فصل شالی را
اگر چه خاک می گیرد تنت را بیگمان باقیست
صلابت را تو دادی روح و عالم یکه زالی را
دوباره سر برآور ای شهید مانده در خاطر
که دستارت به رقص آرد کمر جوید شالی را
اشعار
شعری از محمدیحیی فولادی
5 آبان 1404
93 بازدید
شهید مسرور
اشتراک گذاری